حیاتی گیلانی (قرن ۱۰ و ۱۱ هـ.ق) از شاعران معروف اوائل سدۀ یازدهم هجريست که در رشت زاده شد و تا ابتدای جوانی در آنجا زندگی کرد و با دربار کارکیا خان احمد خان ارتباط داشت. او در جوانی به کار تجارت پرداخت و بدنبال تجارت، چنانکه تقیالدّین کاشانی نوشته است، به کاشان سفر کرد و در آنجا با شاعران آن سامان آشنایی پیدا کرد و با آنان معاشرت و مشاعرت میکرد. در یکی از این سفرها، او با «میلی» شاعر برخورد و نزاعی داشت و میلی در مستی شمشیری بر دست حیاتی زد، چنانکه دستش را چندگاه از گیرايي انداخت؛ حیاتی ناگزیر در بازگشت به گیلان مدتی سرگرم مداوا بود و سپس دوباره به کاشان رفت و از آن شهر آهنگ هندوستان کرد. (مآثر رحيمى، ملا عبد الباقى نهاوندى، ج ۳، كلكته ۱۹۳۱، ص ۷۳۸-۷۸۱.)
اطلاعاتی که ملا عبدالباقی نهاوندی در مآثر رحیمی و امین رازی در هفت اقلیم و میر غلامعلی آزاد در خزانۀ عامره و عبدالنبی فخر الزمانی در میکده میدهند، همگی مربوط به دورهای است که تقیالدّین کاشی از حیات حیاتی یاد کرده است. از این مأخذها چنین دریافته میشود که حیاتی پس از ورود به سرزمین هند، نخست به خدمت همشهری دانشمند و شعردوست خود، حکیم مسیحالدّین ابوالفتح گیلانی درآمد و از او دلجویی و ملاطفت دید. ابوالفتح گیلانی سبب مهاجرت عالمان و شاعران بسیاری از ایران به هند شد؛ از جمله این افراد: حیاتی گیلانی، قاضی نورالله شوشتری، عرفی شیرازی، صرفی ساوجی، صرفی اصفهانی و خواجه حسین ثنائی بودند که هر یک به مقامات والایی دست یافتند و خدمات بسیاری به ایران و هند رواداشتهاند (بدائونی: ۱۸۲۹م/۳، ۱۳۷ و ۱۶۷ و ۲۱۹ و ۲۸۵).
حیاتی به واسطه ابوالفتح گیلانی به حضور جلالالدین اکبر پادشاه معرفی گردید و در سلك ملازمان آن پادشاه ادبدوست درآمد و قرب و منزلت بسیاری یافت. او همچنین به میرزا عبدالرحیم خانخانان (سپهسالار متنفذ اکبر) تقرب جست و بعد از آنکه تسخیر دکن برعهده آن خان گذارده شد، با وی همراه بود و از او منصب «هزاری» یافت و در رزم و بزم ملازمت او میکرد. وی به اثر توجه آن سپهسالار در برهانپور توطن جست و آنجا خانه و مسجد و باغی ساخت و ده سال در آن شهر بماند و سپس مصاحبت و منادمت جهانگیر را اختیار کرد و ملازم خدمت وی بود. نقل شده است که جهانگیر شاه به اندازه وزن حیاتی به او طلا بخشید. وی در صفر ۱۰۲۸ هـ.ق در اکبر آباد هندوستان درگذشت و در همانجا مدفون است (مآثر رحیمی [باقی نهاوندی]، ج ۳، ص ۷۴۲) و ملا عبدالباقی نهاوندی تاریخ وفاتش را صفر 1028ق ذکر کرده است.
او از یاران دردمند و در اقسام شعر مستثنی بود و به تعریف حکیم ابوالفتح در ملازمت پادشاهی بوده و در این محیط نشو و نما یافت. او صاحب دیوان است و با سخنان اکابر آشناست؛ اگرچه از ماده علمی عاری است، اما جد و جهد و فهمی درست دارد و منصف است (بداونی: ۱۳۸۰ / ۳، ۱۵۲).
عدد بیتهای دیوان حیاتی را معاصر او، فخر الزمانی، قریب به هفت هزار نوشته است. او غیر از قصیده و غزل، دو مثنوی معروف دارد: یکی بنام «سلیمان و بلقیس» در سه هزار بیت (به بحر هزج مسدس مقصور یا محذوف) و دیگری ضمیمه یا تتمه «تغلقنامه» که تکملهای بر تغلقنامه امیر خسرو دهلوی است و به امر جهانگیر پادشاه ترتیب یافت (و اینکه بعضی آن را به حیاتی کاشانی نسبت دادهاند درست نیست). حیاتی در عهد خود از شاعران معروف و مورد ستایش سخنشناسانی چون تقیالدّین کاشی، امین رازی و ملا عبدالباقی نهاوندی بود. چنانکه او را «در شیوۀ نظم غزل بصفت قدرت موصوف و در شیمۀ دریافت غث و سمین ابیات استادان سخن بغایت مهارت معروف... در سرعت شعر گفتن ماهر و... بر دفع شبهات و ملتزمات ظرفا قادر» (خلاصة الاشعار) و «در مضمار فصاحت و بلاغت از مشاهیر فرقۀ سخنوران» (مآثر رحیمی) و موصوف به «لطف طبع و شکفتگی خاطر و وسعت مشرب و گرمی هنگامه» (هفت اقلیم) دانستهاند. او شعر و خاصه مثنوی را با روانی سخن گفتن روزانه سروده، ولی در همان حال همه جوانب فصاحت را رعایت کرده است و یکی از علتهای سرعت او در ساختن شعر، داشتن همین زبان ساده و روان بود. وی غزلهای استادان پیشین و حتی لحن و شیوۀ مولوی را در بعضی از آنها به آسانی پیروی کرده است. در این غزلها برای مضمونها و معنیهای باریک، غنای ترکیبات استعاری و تشبیه پیچیده میبینیم، اما در عین حال شاهد زبان و گفتاری ساده و صریح در بیان آن خیالهای دقیق هستیم. یکی از تازگیهای کار او آن است که «ساقینامه» را که بیشتر گویندگان دیگر منحصر به بحر متقارب مثمن محذوف یا مقصور کردهاند، او به بحر هزج مسدس مقصور یا محذوف نیز کشانیده و در «سلیمان و بلقیس» خود گنجانیده است. اگرچه موضوع این ساقینامه از سنخ دیگر ساقینامههای زمان حیاتی است، ولی در آن گذشته از لحن تازه، به معنیهای تازه و مطلبی نو برمیخوریم که بیشتر نشان از احساس و درک صمیمانه او از حیات است (صفا: 1378 / 5 ، 1007 – 1010).
*اشعار وی:*
به هر سخن كه كنى خويش را نگهبان باش
ز گفتنى كه دلى نشكفد پشيمان باش
چـه بـال مـرغ كه گر شغل روزگار اين است
ز مـور هـم قـدمى وام كن گريزان باش
.
.
خدا به شكوه زبان من آشنا نكند
من و شكايت وانگه ز تو خدا نكند
.
.
دايــم تــو سـتـم نـمـودهاى مـعـذورى
نامی ز وفا شنودهاى معذورى
گفتى كه به من حرف جفا بهتان است
خـود را تو نيازمودهاى معذورى
.
.
تــا پــخــتــن آرزو بــود پــيـشـۀ تـو
جز پاى تو ميخى نزند تيشۀ تو
دشمن نكند آنچه تو با خويش كنى
اى خـون تو بر گردن انديشۀ تو
.
.
تـا در فـرو بـنـدم بـه خـود غـمـخـانـهاى بـايـد مـرا
آبــاد كــرده هــمــتــم ويــرانــهاى بــايـد مـرا
از قــصــۀ فـردا و دى عـالـم پـريـشـان مـىشـود
از گـفـتـگـوى درد خـود افـسـانـهاى بـايـد مرا
از كشتهاى اين جهان كان خرمن گاو و خر است
نى خرمنى نى خوشهاى نى دانهاى بايد مرا
گـر تـيـغ غـازى مـىكـشـد ور تـيـر كـافـر راضـيـم
مـن تـشـنـۀ خـون خـودم پـيـمـانـه اى بايد مرا
مـنـشـيـن حـيـاتـى پيش من شور مرا برهم مزن
مـن عـاشـقـم تـو عـاقـلـى ديوانهاى بايد مرا