پس از مرگ "یَکسوم بن ابرهه" پادشاه حبشی یمن، برادرش "مَسروق بن ابرهه" به قدرت رسید. در این زمان، فشار و ظلم بر مردم یمن شدت یافت. "سیف بن ذی یزن" که کنیهاش "ابومره" بود، برای طلب یاری نزد پادشاه روم رفت اما چون روم با حبشه همکیش بود، او را یاری نکرد. سپس نزد «خسرو انوشیروان» (501-579 م) رفت و به او یادآوری کرد که پیشتر به پدرش وعده کمک داده بود اما پدرش بیکمک در دربار کسری درگذشته است. کسری ابتدا تمایلی به فرستادن سپاه نشان نداد، اما پس از سخنان جسورانه سیف، او را تحسین کرد. ( طبری: بیتا/2، 144) و (ابن اثیر: 1385ق/1، 447)
در سال چهل و پنجم سلطنت خسرو انوشیروان (501-579م)، وزیران پیشنهاد دادند به جای سپاه اصلی، زندانیان جنگی شجاع را بفرستد. خسرو جمعی از زندانیان را به رهبری وهرز دیلمی (قرن 6 م) (35 سال قبل از اسلام) برای کمک به یمنی ها گسیل داشت. با این اندیشه که "اگر فتح کردند به نفع ماست و اگر نابود شدند بازهم به نفع ماست." خسرو انوشیروان (پذیرفت . (طبری: بیتا/2، 144) و (ابن اثیر: 1385ق/1، 448) آنگاه انوشیروان دستور آزادی زندانیان و تجهیز ایشان را صادر کرد.
از ابیاتی که مسعودی (280-346ق) درباره این واقعه سروده است چنین بر میآید که این زندانیان از خاندان اشرافی ساسان و مهران بودند. (مسعودی: 1409ق/2، 57) آنها از دیلمیان بودند که بر علیه حکومت شورش کرده بودند و انوشیروان آنان را به بند کشیده بود و هدف از اعزام آنان به یمن تبعید آنان در چارچوب هدف های نظامی بوده است. ( موسوی بجنوردی: 1393/6، 13 به نقل از برگنیسی: 1368/2، 567)
انوشیروان این سپاه را به فرماندهی وهرز بن کامگار دیلمی اسپهبد دیلم ملقب به هزارمرد با سیف همراه ساخت. (نولدکه: 1378، 250) بنا به گفته حمزه اصفهانی (280-360ق)، وهرز از القاب دولتمردان و سپاهیان بلند مرتبه در دولت ساسانی بوده است. (حمزه اصفهانی: بیتا، 109)
خبر رسیدن وهرز و یارانش به سرزمین یمن به «مسرُوق بن ابرهه» (م 570م)، فرمانده حبشیان، رسید و او نیز سپاه گرد آورد و به سوی ایشان حرکت کرد. دو سپاه به هم رسیدند و در نزدیکی یکدیگر اردو زدند. ( طبری: بیتا/2، 141) و (ابوالفرج اصفهانی: 1415ق/17، 197) و (ابن اثیر: 1385ق/1، 499)
وَهْرِز پسرش «نُوزاذ» را که همراهش بود، با دستهای سوار برای شناسایی و درگیری اولیه فرستاد و گفت: «با آنها درگیر شو تا نوع جنگیدنشان را ببینیم.» نوزاذ با سپاهش کمی با دشمن جنگید، اما در تنگنایی افتاد و کشته شد. این واقعه وَهرز را بهشدت خشمگین کرد. (همان)
پس، آماده جنگ شدند. وَهرز گفت: «پادشاهشان را به من نشان دهید.» گفتند: «آنکه بر فیل نشسته و تاج بر سر دارد و میان دو ابرویش یاقوت سرخی است، اوست.» وَهْرِز گفت: «بگذارید باشد.»
پس از مدتی، گفت: «اکنون بر چه سوار است؟» گفتند: «اسب.» گفت: «باز هم صبر کنید.» سپس گفت: «اکنون چه؟» گفتند: «بر قاطر نشسته است.» وَهْرِز گفت: «فرزند الاغ! هم خودش خواری یافت و هم پادشاهیاش.» (ابن هشام: بیتا/1، 64) و ( طبری: بیتا/2، 141)
سپس گفت: «اکنون نگاه کنید! من بهسویش تیر میافکنم. اگر دیدید یارانش بیحرکت ماندند، بدانید که تیر به او نخورده و حمله نکنید تا فرمان دهم. اما اگر یارانش به دور او حلقه زدند، بدانید که تیر به او خورده؛ آنگاه حمله کنید.» (همان)
وَهْرِز، که کمان بسیار سختی داشت و کسی جز او نمیتوانست زه آن را بکشد، کمانش را زه کرد، چشمانش را با پارچه بست، تیری در کمان گذاشت، آن را تا نهایت کشید و سپس رها کرد. (همان)
تیر درست به میان دو ابروی پادشاه دشمن (مسروق بن ابرهه) خورد، در جمجمهاش فرو رفت و از پشت سرش بیرون آمد. او از مرکب افتاد. یارانش به دورش حلقه زدند. (همان، 142)
پس، وَهرز دستور حمله داد. ایرانیان (سپاه کسری) حمله بردند و حبشیان را شکست دادند. بسیاری از حبشیان کشته شدند و باقی گریختند. وَهْرِز به سمت صنعا (پایتخت یمن) رفت تا وارد آن شود.وقتی به دروازه رسید گفت: «هیچگاه نباید پرچم من به حالت سرنگون وارد شهری شود. دروازه را خراب کنید!» دروازه صنعا را خراب کردند و او با پرچم برافراشته، پیروزمندانه وارد شهر شد. (همان) و (ابنهشام: بیتا/1، 64) و (ابوالفرج اصفهانی: 1415ق/17، 256)
وَهرز هیچیک از سیاهپوستان و خویشاوندانشان را زنده نگذاشت. انوشیروان، او را تا زمان مرگش در صنعاء به حکومت یمن گماشت. پس از او، نوشجان بن وَهرز به قدرت رسید و تا هنگام مرگش در همانجا ماند. (مسعودی: 1409ق/2، 62) و (بکری: 1992م/1، 354)
وهرز تا پایان عمر بهعنوان فرمانروای یمن برای ایران خدمت کرد. پس از او فرزندانش و دیگر سرداران ساسانی یکی پس از دیگری بر یمن حکومت کردند تا زمان «باذان» که در دوران پیامبر اسلام (ص) حاکم یمن بود. (طبری: بیتا/2، 148) و (ابن جوزی: 1412ق/2، 134) و (ابن اثیر: 1385ق/1، 451)
تسلط ایرانیان بر یمن سبب مهاجرت بسیاری از ایرانیان به یمن شد و در یمن به آنها لقب "ابناء الفرس یا ابناء الاحرار" دادند. (جاحظ: 2002م ، 522) و (ابن شجری: بیتا/1، 265) و (زیدان: 1372/4، 665) این جنگجویان در آنجا ساکن شدند و با زنان عرب ازدواج کردند و فرزندانشان «ابناء» نامیده شدند. این حکم را میتوان به همه فرزندانی که در دورههای اسلامی، اموی و عباسی از پدران ایرانی و مادران عرب به دنیا آمدند، تعمیم داد. (جاحظ: 2002م، 522)
بنا به گفته حمزه اصفهانی، ابناء الاحرار تا روزگار وی (سده 4ق) در یمن میزیستهاند. (حمزه اصفهانی: بیتا، 110)
پ.ن حکیم ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه ، بخش پادشاهی کسری انوشیروان در سال چهل و هشتم:
وزان جایگه سوی گیلان کشید
چو رنج آمد از گیل و دیلم پدید
ز دریا سپه بود تا تیغ کوه
هوا پر درفش و زمین پر گروه
پراکنده بر گرد گیلان سپاه
که شد روشنایی ز خورشید و ماه