به خط یکی از دمشقیان چنین نوشتهای دیدم: «در مسجد جامع دمشق، روز شنبه بعد از نماز عصر، در شبی که یک روز از ماه شوال سال ۴۳۱ هجری باقی مانده بود، از شیخ و امام فقیه ابوالحسن علی بن احمد سهیلی حدیث شنیدم. او در همان سال از سفر بازگشته بود. گفت:
در سال ۴۳۰ هجری در سرزمین گیلان مردی را دیدم که چشمانش درست در وسط پیشانیاش قرار داشت و در محل معمول چشمها، فقط خالی میان سیاه و سفید وجود داشت.
همچنین گفت: در همان سال در سرزمین دیلمان بودم. بیشتر مردم آنجا «رافضی» بودند. برای اینکه آسیبی به من نرسانند، نماز را تنها (فرادا) میخواندم و دستانم را مطابق روش آنها (آزاد و رها) میگذاشتم. این مردم عقیده داشتند که قرآن «مخلوق» است. به همین دلیل از آنجا کوچ کردم و وارد شهری شدم که به «کوتم» (رودسر) معروف بود. نماز ظهر را با جماعت خواندم و کنار یک جوان نشستم. بعد از نماز گفتم: «خدا را شکر که ما را از قوم ستمگر نجات داد.»
آن جوان پرسید: «چرا این را گفتی؟»
گفتم: «چون در دیلمان نماز جماعت نمیخواندم، ولی حالا وارد سرزمین اهل سنت شدهام و شکر خدا را به جا آوردم.»
او پرسید: «به نظر تو این دیوار قدیم است یا مخلوق؟»
گفتم: «مخلوق است.»
گفت: «پس آیا میگویی قرآن هم مخلوق است؟»
گفتم: «نه، بلکه قرآن کلام خداست و قدیم است. هر کس بگوید مخلوق است، به خدا کافر شده است.»
او گفت: «مگر نمیبینی روی این دیوار نوشته شده: ﴿إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَالَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ﴾؟»
گفتم: «روی دیوار چیزی جز سفیدی و سیاهی و گچ نمیبینم، و همهٔ اینها مخلوق است. اگر چیز دیگری میبینی، بگو، چون من بیش از این ندیدم.»
او گفت: «این حرف را جز یک اشعری نمیزند.» سپس دو یا سه قدم برداشت و دوباره نماز را اعاده کرد. وقتی نمازش تمام شد، از او پرسیدم: «چرا نمازت را دوباره خواندی؟»
گفت: «چون سخن تو را شنیدم و گمان کردم که طبق گفتهٔ تو، من کافر شدهام. بنابراین، به نظر تو بر اساس کدام مذهب، نماز کسی که کنار یک کافر (بدون اقتدا) نماز خوانده باید اعاده شود؟»
سپس گفت: «به تو نصیحت میکنم این حرفی را که زدی، جز به من به کسی نگو، چون اگر بگویی، کشته میشوی.»
گفتم: «من میگویم دیوار مخلوق است، و همینطور سیاهی و سفیدی و گچ، حتی اگر به خاطر این حرف کشته شوم.»
بعد از رفتن آن مرد، به حال خودم فکر کردم و از حرفش ترسیدم. در شهر شروع به جستوجوی فقیهی شافعیمذهب کردم تا راهی پیدا کنم. مرا نزد یکی از قضاتشان بردند. نزد او رفتم و سلام کردم. پرسیدم: «مذهب تو چیست؟» گفت: «شافعی.» سپس از مذهب او در اصول عقاید پرسیدم. گفت: «الان وقتش نیست.»
کنارش نشستم تا جمعیت پراکنده شد. دوباره پرسیدم: «در اصول عقاید چه مذهبی داری؟» گفت: «بر مذهب اهل حق هستم، ولی تو عقیدهات را برای کسی آشکار نکن، چون اگر آشکار کنی، هم تو را میکشند و هم مرا.»
من ماجرای خودم را برایش تعریف کردم. او از من دربارهٔ آن جوان پرسید. نشانههایش را گفتم. آن قاضی، جوان را فراخواند و گفت: «بدان که این مرد در اصول عقاید، بر مذهب ماست و در فروع شافعی است، مثل من. او فقط گمان کرد که مردم این شهر هم دربارهٔ قرآن مانند مردم دیلمان میگویند و از سر سازگاری با آنان این حرف را زد، نه از روی اعتقاد. در حقیقت، اعتقادش این است که قرآن قدیم است و حروف و صداهای آن نیز قدیماند، و هر کس بگوید مخلوق است، کافر به خداست. او فقط بهاشتباه و به تصور اشتراک عقیده با شما، دربارهٔ دیوار گفت مخلوق است.»
سپس بعد از چند روز از هم جدا شدیم و قاضی به من سفارش کرد که این عقیده را برای کسی آشکار نکنم. گفت: «اگر از تو دربارهٔ «نزول»، «روح»، «ایمان»، «تدیّن» و «قرآن» پرسیدند، بگو: خداوند تبارک و تعالی به آسمان دنیا نزول میکند، همانگونه که یکی از ما از تخت پایین میآید، در حالی که کفشی از طلا بر پا دارد. و دربارهٔ روح و ایمان بگو: هر دو قدیماند. و دربارهٔ قرآن نیز همانطور که گفتیم، پاسخ بده.» (ابن عساکر: 1415ق/41، 242و243)